تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
طراحی سایت در قزوین
چاپ ماهان
چاشنی باکس
کرگیری
کرگیر
هلدینگ احمدخانی قم
https://avalpack.com
طراحی سایت و سئو سایت پزشکی و کلینیک
همکاری در فروش
لوله‌ پلی‌ اتیلن
خرید فارماتون کودکان
نوروفیدبک در مشهد
techtip




گرا (گروه روشنگری اسلامی) - عارفانه‌های خواندنی یک مادر و فرزند s

گرا (گروه روشنگری اسلامی) - عارفانه‌های خواندنی یک مادر و فرزند

موضوعات
Category

کدهای اختصاصی
Code

کدهای اختصاصی
Site Statistics

» بازديد امروز : 29020
» بازديد ديروز : 9252
» افراد آنلاين : 1
» بازديد ماه : 38273
» بازديد سال : 29019
» بازديد کل : 81839
» اعضا : 0
» مطالب : 295

عارفانه‌های خواندنی یک مادر و فرزند


تاریخ انتشار پست : 1392/11/27 بازدید : 42

شهید


از آن روزهایی سخن می گفت که فرزندش محمد، دوباره هوای سفر به جبهه ها را در سر داشت و می‌خواست به هر شکل ممکن رضایت مادر را برای رفتن دوباره به این سفر جلب کند. مادر دلش راضی نمی شد، از پسر اصرار و از مادر مخالفت. اما در نهایت دل مادر طاقت نیاورد که اشک های پسر را تحمل کند و به این سفر رضایت داد …

این بخشی از حرف هایی است که مادر شهید «محمد علی توسلی» در بیان خاطراتش به زبان می آورد. خاطراتی که رویا حسینی، معاون تحقیق و پژوهش اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان در اختیار ما قرار داده که اینک پیش روی شماست.

جلوی آینه موهایش را شانه می زد. نگاهش کردم؛ بچه ام خیلی خوش قد و بالا شده بود. یک مرتبه دلم ریخت پایین و با خودم گفتم:« اگه محمدم تو جبهه پاش قطع بشه چه کار کنم؟ اگه دستش قطع بشه؟ اگه سرش بره چی..؟ ». حالم بد شد. محمد از توی آینه منو دید و گفت: « چی شده مامان؟» خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: «هیچی مادرجان! مادرا هر وقت بچه شون رو می بینن ذوق می کنن!» او ساکت شد. بعد از چند لحظه گفت:«مامان اجازه میدی چند کلمه باهات حرف بزنم». گفتم:« ببین بچه جان! اگه می خوای باز بگی که می خوام برم شهید بشم حوصله ندارم. تو رو به خدا بس کن». محمد دیگه چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون. انگار صد نفر ملامتم می کردند. تو ذهنم این سوالا می پیچید: چرا نذاشتی حرفشو بزنه؛ اگه رفت و شهید شد؟ دلت می سوزه ….! محمد چند لحظه بعد برگشت.گفتم: «محمد جان، بیا هر چی می خوای بگو پسرم». خندید و گفت: «بالاخره راضی شدی حاج خانوم! حرف می زنم به شرطی که یک قول بدی و بدقولی نکنی». من هم گفتم: «باشه». محمد اومد و روبه روم نشست؛ دستش رو گذاشت روی زانوم و گفت: «ببین مامان جان، من که این راه رو انتخاب کردم، از در این خونه که می رم بیرون دل از تو که عزیز ترینم هستی می کنم. فقط برای رضای خدا این کار رو می کنم که بتونم راحت تر بجنگم؛ از تو هم همینو می خوام. بیا و برای رضای خدا دل از من بکن. بیا و منو در راه خدا بده. تو منو می خوای چکار؟»

به خیال خودم می خواستم قانعش کنم. جواب دادم: «خب هر مادری امیدواره که فرزندش وقت پیری عصای دستش باشه …»

مادرجان، از خدا بخواه اسم من رو در ردیف شهدا بنویسه

گفت: «مامان جان اشتباه شما همین جاست. اونی که دست شما رو می گیره خداست، نه من، من فقط یک وسیله ام … » محمد علی دیگه به گریه افتاده بود، التماس می کرد و می گفت: مامان جان! تو رو به جگر پاره پاره امام حسن مجتبی، تو رو به پهلوی شکسته حضرت زهرا(س)، تو رو به امام رضا(ع)، بیا و برو دامن زهرا (س) رو بگیر. تو مادری و پیش خدا آبرو داری. از خدا بخواه اسم من رو تو ردیف شهدا بنویسه. مادرجان این دنیا زندونه. همه رفقام رفتن و من تنها موندم. بیا و از خدا بخواه منم با این قافله سفر کنم. قول می دم اگه شهید شدم توی بهشت نرم و منتظر بمونم که اول شما بیای و وارد بهشت بشی …. محمد اشک می ریخت و التماس می کرد. حال خودم رو نمی‌فهمیدم. یاد آن روزی افتادم که به همسرم گفته بودم «محمد فرزند ما نیست، فرزند آسمان هاست». یادآوری این جمله تکانم داد. دست به آسمان بلند کردم و گفتم: خدایا محمدم را برای تو و در راه تو می دهم…

محمد پیشانی ام رو بوسید؛ لبخندی زد و گفت: مادرجان من به تو افتخار می کنم. تو مثل حضرت زینبی …

دل از محمدم کندم

چند روز بعد محمد دوباره به جبهه برگشت. من هم برای تشییع شهدا به حرم رفتم. هشت شهید رو آورده بودن و به وصیت خودشون دور حوض صحن حرم طواف شون می دادن. یک مرتبه دیدم چند تا کبوتر اومدن و نشستن روی تابوت ها. یاد غربت جسد مطهر امام حسن (ع) افتادم. خیلی گریه کردم. رو به ایوان طلا ایستادم و به آقا گفتم: «یا امام هشتم! همین جا تو را برای فردای قیامت شاهد می گیرم که دل از محمدم کندم. خدایا محمد رو به آرزوش برسون … حرفام رو با امام رضا (ع) زدم و آمدم خانه. همون شب خواب دیدم. توی صحن امام رضا (ع) عده زیادی رو دیدم که با لباسای سفید و کمر بند مشکی به حالت احترام دستاشونو روی زانو گذاشته بودن و ردیف تو صف نشسته بودن؛ پرسیدم اینا چرا اینجا نشستن؟ یک صدایی جواب داد:« اینجا صف شهادته» جلوتر اومدم، محمد رو دیدم که داخل صف نشسته بود. صدایش کردم. صورتش رو به طرفم برگرداند و گفت: «بله مامان!» گفتم:«مادرجان چرا این جا نشستی؟ اینجا صف شهادته ! »جواب داد: « صبر داشته باش مادر! صبر داشته باش». گریه کردم و گفتم: «محمد جان طاقت ندارم… ». باز هم گفت: «صبر داشته باش» نگاهی به اول صف انداختم. جوان هایی که نوبت شان می شد یکی یکی مثل برق می‌پریدند و به آسمان می رفتند. پرسیدم: «این ها کجا رفتند؟» و صدایی پاسخ داد: «به شهادت رسیدند» یک مرتبه دیدم نوبت محمد شده .با نگرانی گفتم:«محمد ! نوبت تو رسید!» گفت:«شکر!» محمد وقتی می خواست به آسمان بپرد باز هم گفت: « مادر صبر داشته باش!»

گلم ! بلبلم! رفتی و شهید شدی؟

در همان عالم خواب گریه کنان به خانه آمدم. ناگهان زنگ در حیاط به صدا در آمد. در را باز کردم. دیدم یک فرشته پشت در است. دو بال داشت. اما سرش شبیه چهره محمد بود. با بال هایش زنگ را فشار می داد، بعد می رفت پشت دیوار پنهان می شد و مثل دوران بچگی دالی دالی می کرد. من گریه می کردم و او با به هم زدن بالهایش با من شوخی می کرد …. از خواب پریدم. ساعت ۲ نیمه شب بود. به بیرون از خانه رفتم و فریاد زدم: «گلم ! بلبلم! رفتی و شهید شدی؟ … »

همسرم می گفت: « دیوانه شده ای؟ نصف شبی توی کوچه فریاد می زنی که چه؟» گفتم : «حاج آقا محمدم شهید شده! محمدم به آرزوش رسید…» . با هول و ولا شب رو صبح کردم. صبح که شد همسایه مان آمد و گفت « آقا رضا، پسرت از تهران تماس گرفته و با شما کار داره!»، آخر اون موقع ما هنوز در خانه تلفن نداشتیم. تعجب کردم، می دانستم که رضا منطقه است. با خودم گفتم تهران چه کار می کند؟ از پشت تلفن صدای رضا می آمد. اولش سعی داشت خودش رو معمولی و عادی نشون بده اما بالاخره طاقت نیاورد و گفت: «مامان بی داداش شدم ! محمد شهید شد !»

مثل مرغ بی بال و پر شدم. هر چه محکم تر قدم بر می داشتم سخت‌تر به زمین می خوردم. اون قدر تلو تلو خوردم تا به خانه رسیدم. فامیل که خبر شهادت محمد رو شنیدن همه آمدند. خانه را مرتب کردند. حجله بستند و دسته گلی هم به دست من دادند. همگی با هم رفتیم معراج شهدا. به معراج شهدا که رسیدم مقابل در ورودی ایستادم. نه توان جلو رفتن داشتم و نه جرأتش را. به همه شهدا سلام دادم و بعد خطاب به محمد گفتم:« مادرجان دامادیت مبارک! یادته بهت می گفتم بیا دختری رو برات خواستگاری کنیم و می گفتی « مامان جان ! می خوام توی جبهه داماد بشم، اونم به دست امام زمان (عج)!».

بالاخره هم که داماد شدی. اما مادر! محمد جان! من جرأت جلو آمدن ندارم. نمی دونم سرت سالمه یا نه؟ دست داری؟ پا داری؟ … اصلا نمی دونم مادر صورتت سالمه یا نه؟ پسرم از آقا امام زمان (عج) بخواه ذره ای استقامت به من ببخشه که بتونم تحمل کنم. با این درد دل یک کمی آروم شدم. جلو رفتم، پارچه رو از روی ماهش کنار زدم؛ به خدا قسم لبخند تو صورتش بود. گونه هاش به سرخی می زد و پوستش اون قدر لطیف بود که فکر می کردی همین حالا از حمام آمده بیرون. محمدم از همیشه قشنگ تر شده بود. دستم رو زیر گردنش گذاشتم. یک شاخه گل هم گذاشتم روی صورتش. گلاب بهش پاشیدم. تربت ابا عبدا… روی چشمش گذاشتم. بعد صورت به صورتش گذاشتم و بوسیدمش. می خواستم خودم رو روی سینه اش بندازم، ولی با خود گفتم آزرده است و اذیت خواهد شد. آخر سینه اش خونی بود، ترکشی از پشت به جگرش خورده بود، لباس و فانوسقه اش سوخته بود. اما پوست بدنش هنوز سالم بود. دوباره صورتش رو بوسیدم و آرام کنار آمدم. وقتی به خودم آمدم از معراج آورده بودنم بیرون …

فرآوری وتنظیم مطلب : سایت رهبران شیعه – سیداحسان سیدی زاده

 








نظرات
نظرات مرتبط با این پست
نام :
ایمیل :
وب سايت :
کد تاييد :        
متن دیدگاه :

تمامی حقوق برای نویسنده محفوظ میباشد