تا به طلوع گاه خورشيد رسيد و آن را ديد كه بر قومى طلوع مى كند كه
ايشان را در مقابل آفتاب پوششى نداده ايم .
چنين بود و ما از آن چيزها كه نزد وى بود، به طور كامل خبر داشتيم .
آنگاه راهى را دنبال كرد.
تا وقتى ميان دو كوه رسيد، مقابل آن قومى را يافت كه سخن نمى فهميدند.
گفتند: اى ذوالقرنين ، ياءجوج و ماءجوج در اين سرزمين تباهكارند. آيا
براى تو خراجى مقرر داريم كه ميان ما و آنها سدى بنا كنى ؟
گفت : آن چيزها كه پروردگارم مرا تمكن آن را داده ، بهتر است . مرا به
نيرو كمك دهيد تا ميان شما و آنها حايلى كنم .. قطعات آهن پيش من آريد. تا چون
ميان دو ديواره پر شد، گفت : بدميد. تا آن را بگداخت . گفت : روى گداخته نزد من
آريد تا بر آن بريزم . پس نه توانستند بر آن بالا روند و نه توانستند آن را نقب
زنند.
لطفا به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید