گرا (گروه روشنگری اسلامی) - داستان ذوالقرنين در قرآن

موضوعات
Category

کدهای اختصاصی
Code

کدهای اختصاصی
Site Statistics

» بازديد امروز : 30101
» بازديد ديروز : 9252
» افراد آنلاين : 1
» بازديد ماه : 39354
» بازديد سال : 30100
» بازديد کل : 82920
» اعضا : 0
» مطالب : 295

داستان ذوالقرنين


تاریخ انتشار پست : 1393/1/24 بازدید : 42

تا به طلوع گاه خورشيد رسيد و آن را ديد كه بر قومى طلوع مى كند كه ايشان را در مقابل آفتاب پوششى نداده ايم .

چنين بود و ما از آن چيزها كه نزد وى بود، به طور كامل خبر داشتيم .

آنگاه راهى را دنبال كرد.

تا وقتى ميان دو كوه رسيد، مقابل آن قومى را يافت كه سخن نمى فهميدند.

گفتند: اى ذوالقرنين ، ياءجوج و ماءجوج در اين سرزمين تباهكارند. آيا براى تو خراجى مقرر داريم كه ميان ما و آنها سدى بنا كنى ؟

گفت : آن چيزها كه پروردگارم مرا تمكن آن را داده ، بهتر است . مرا به نيرو كمك دهيد تا ميان شما و آنها حايلى كنم .. قطعات آهن پيش من آريد. تا چون ميان دو ديواره پر شد، گفت : بدميد. تا آن را بگداخت . گفت : روى گداخته نزد من آريد تا بر آن بريزم . پس نه توانستند بر آن بالا روند و نه توانستند آن را نقب زنند.



لطفا به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید

تمامی حقوق برای نویسنده محفوظ میباشد