گرا (گروه روشنگری اسلامی) - جوک و لطیفه های پاک

موضوعات
Category

کدهای اختصاصی
Code

کدهای اختصاصی
Site Statistics

» بازديد امروز : 30101
» بازديد ديروز : 9252
» افراد آنلاين : 1
» بازديد ماه : 39354
» بازديد سال : 30100
» بازديد کل : 82920
» اعضا : 0
» مطالب : 295

لطیفه بخوانید لطیفه بگویید (5)


تاریخ انتشار پست : 1392/10/26 بازدید : 58

فرار از درس

علامه حلی رحمه الله در دوران طفولیت، نزد دائی‌‌اش مرحوم محقق حلی رحمه الله درس می‌‌خواند.

نقل است كه گاهی شیطنت كودكانه علامه گل می‌‌كرد و از پای درس فرار می‌‌كرد. محقق نیز به دنبال او راه می-افتاد تا او را بگیرد؛ ولی همین كه به علامه نزدیك می‌‌شد، علامه آیه سجده را می‌‌خواند و محقق به سجده می-افتاد، علامه نیز كه كودك بود و بر خودش سجده واجب نبود، فرصت را غنیمت می‌‌شمرد و پا به فرار می-گذاشت. (6)

لطیفه بخوانید لطیفه بگویید (4)


تاریخ انتشار پست : 1392/10/26 بازدید : 58

خربزه سه روزه

مردی ادعای پیغمبری کرد. او را نزد پادشاه بردند. پادشاه از او پرسید: «معجزه ات چیست؟» گفت: «هر چه بخواهید.‌» شاه گفت: «خربزه‌ای برای ما حاضر کن.‌» گفت: «سه روز به من مهلت بدهید.‌» شاه گفت: «همین حالا حاضر کن وگرنه تو را می‌کشم!».

گفت: «ای پادشاه! انصافت کجا رفته؟ خداوند عالم با آن قدرتی که دارد، خربزه را در مدت سه ماه می‌آفریند. حال من که پیغمبر او هستم، به من سه روز مهلت نمی‌دهید؟!». [1]

لطیفه بخوانید لطیفه بگویید (3)


تاریخ انتشار پست : 1392/10/26 بازدید : 63

از سگ كمتر

مرد مسلمانى، وارد شهر یهودى نشین شد. مردى یهودى او را دید و گفت: «این روزها چقدر مسلمان بدینجا مى‏آید! هم اكنون در این شهر، مسلمان از سگ بیشتر است».

مرد مسلمان با خونسردى گفت: «ولى در شهر ما، یهودى از سگ كمتر است».

 

لطیفه بخوانید لطیفه بگویید (2)


تاریخ انتشار پست : 1392/10/26 بازدید : 45

قناعت

 ابوذر غفارى به همراه یكى دیگر از صحابه، مهمان سلمان فارسى بود. سلمان، كمى نان و نمك آورد و گفت: «اگر رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از تكلّف نهى نفرموده بود، چیز بهترى حاضر مى‏كردم». ابوذر گفت: «اگر مقدارى سبزى باشد، تكلّف نیست». سلمان به دكّان سبزى فروشى رفت و چون پولى نداشت، آفتابه‏اش را گرو گذاشت و كمى سبزى خرید.

وقتى غذا تمام شد، ابوذر گفت: «اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى قَنَعَنا بِما رَزَقَنا؛ شكر خداى را كه ما را به آنچه كه روزیمان فرموده، قانع ساخته است». سلمان گفت: «اگر قانع بودید، آفتابه من گرو نمى‏رفت.» (1)

لطیفه بخوانید لطیفه بگویید (1)


تاریخ انتشار پست : 1392/10/26 بازدید : 57

امامزاده یعقوب

مردی درباره زندگی پیامبران صحبت می‌كرد. در ضمن صحبتهایش گفت: «حضرت امامزاده یعقوب را در مصر، بالای گلدسته، شغال خورد.‌»

یكی از مستمعین گفت: «حضرت آقا! آنكه می‌گویی، امامزاده نبود و پیغمبرزاده بود. یعقوب نبود و یوسف بود. در مصر نبود و در كنعان بود.

بالای گلدسته نبود و ته چاه بود. شغال نبود و گرگ بود؛ و اصلاً خوردنی در كار نبود و قضیه دروغ بود.‌»

تمامی حقوق برای نویسنده محفوظ میباشد