تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
طراحی سایت در قزوین
چاپ ماهان
چاشنی باکس
کرگیری
کرگیر
هلدینگ احمدخانی قم
https://avalpack.com
طراحی سایت و سئو سایت پزشکی و کلینیک
همکاری در فروش
لوله‌ پلی‌ اتیلن
خرید فارماتون کودکان
نوروفیدبک در مشهد
techtip




گرا (گروه روشنگری اسلامی) - لطیفه بخوانید لطیفه بگویید (3) s

گرا (گروه روشنگری اسلامی) - لطیفه بخوانید لطیفه بگویید (3)

موضوعات
Category

کدهای اختصاصی
Code

کدهای اختصاصی
Site Statistics

» بازديد امروز : 29021
» بازديد ديروز : 9252
» افراد آنلاين : 1
» بازديد ماه : 38274
» بازديد سال : 29020
» بازديد کل : 81840
» اعضا : 0
» مطالب : 295

لطیفه بخوانید لطیفه بگویید (3)


تاریخ انتشار پست : 1392/10/26 بازدید : 62

توصیف خلیفه

در منزل والى بصره، بین بهلول و عمر بن عطاء عدوى مناظره‏اى صورت گرفت. پس از بحثهاى زیادى كه انجام شد، عمر عدوى از بهلول پرسید: «امام تو كیست؟».

بهلول گفت: «سَبَّحَ فى كفِّهِ الحِصى و كَلَّمَهُ الذِّئْبُ اذا عَوى و رُدَّتِ الشّمْسُ لَهُ بَینَ المَلأ و أَوْجَبَ الرَّسُولُ عَلَى الخَلْقِ لَهُ الوِلاء، فذلك امامى و امام البریات‌» یعنى امام من كسى است كه سنگریزه در كف دستش تسبیح گفت و گرگ با او صحبت كرد و خورشید به خاطر او برگشت و حضرت رسول صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله ولایت او را بر تمام خلق، واجب كرد. او امام من و امام همه جهانیان است.

عدوى گفت: «واى بر تو! آیا هارون الرشید را به عنوان امام و خلیفه، قبول ندارى؟»

بهلول گفت: «واى بر تو اى ملعون! یعنى تو مى‏گویى هارون الرشید، فاقد این اوصاف است؟ پس تو دشمن خلیفه هستى و به دروغ، او را خلیفه مى‏دانى».

و با این ترفند، او را رسوا نمود و والى، عدوى را از مجلس بیرون كرد. (1)

پیامبر خوش ذوق

مردى را كه ادعاى نبوّت مى‏كرد، نزد هارون الرّشید بردند. هارون پرسید: «معجزه‏ات چیست؟» گفت: «هر چه بخواهى». هارون گفت: «این چند نوجوان بى‏ریش را كه در مجلس حضور دارند، ریش‏دار كن». گفت: «حیف است كه این صورتهاى زیبا و نیك را زشت كنم. اگر بخواهى، تو را بى‏ریش مى‏كنم‌» (2)

خطبه در چاه

روزى، متوكّل به همنشینان خود گفت: «از مطاعنى كه به عثمان، نسبت داده مى‏شود این است كه وقتى ابوبكر خلیفه شد و از منبر بالا رفت، یك پله پایین‏تر از جایگاه پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آلهنشست؛ و وقتى عمر خلیفه شد، یك پله پایین‏تر از جایگاه ابوبكر نشست. ولى هنگامى كه عثمان به خلافت رسید، احترام پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله و خلفا را رعایت نكرد و در بالاترین نقطه منبر جلوس نمود».

یكى از حضّار گفت: «پس عثمان، حق زیادى بر گردن شما دارد. زیرا اگر او سنّت شیخین را نمى‏شكست و هر یك از خلفاى بعد او، یك پله پایین‏تر مى‏آمدند، حالا مى‏بایست شما در درون چاه، براى ما خطبه مى‏خواندید». (3)

پیامبر زن

در زمان خلافت الواثق باللّه، زنى را به جرم ادعاى نبوّت، دستگیر كردند و به نزد خلیفه بردند. خلیفه پرسید: «آیا تو قبول دارى كه محمّد بن عبدالله صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله پیامبر و فرستاده خداست؟» گفت: «بله». خلیفه گفت: «مگر ایشان نفرموده‏اند كه لا نَبِىَّ بَعْدى».

زن گفت: «آرى، ولى ایشان نگفتند: لا نَبِیةَ بَعْدى». (4)

فرعونِ پیامبر

به مردى گفتند: «نام پیامبرانى را كه در قرآن آمده، بگو». گفت: «موسى، عیسى، یحیى،... فرعون». گفتند: «فرعون كه پیامبر نبود». گفت: «او ادعاى خدائى داشت؛ شما او را به اندازه یك پیغمبر هم قبول ندارید؟!‌»

لاى نبىّ

مردى ادّعاى پیامبرى كرد. گفتند: «دلیل نبوت تو چیست؟‌»

گفت: سخن محمد بن عبدالله كه گفته است «لا نَبِىَّ بَعْدى» و من «لا» هستم.

سیاست علم الهدى

مرحوم سید مرتضى رحمه‏الله كه در زمان خود، مرجعیت شیعه را به عهده داشت، عازم زیارت خانه خدا شد. علما و مجتهدین عراق، خواستند در این سفر، همراه سید باشند. سید نیز به این شرط همراهى آنها را پذیرفت كه همه آنها لباس روحانیت را كنار بگذارند و در این سفر، با لباس عادى و به عنوان خدمه، آشپز، اسطبل دار و... با او همراه شوند.

همه پذیرفتند و راهى شدند و در میان آنها، فقط خود سید مرتضى معمّم بود.

وقتى وارد مكّه شدند، علماى مخالف شیعه، از سید مرتضى خواستند تا مجلس مناظره‏اى با هم تشكیل بدهند و در مورد مذهب حقّه و دیگر مسائل علمى، بحث و تبادل نظر كنند. سید نیز از این پیشنهاد، استقبال كرد.

در روز مناظره، سؤال بسیار مشكل و پیچیده‏اى از سید پرسیدند. سید پوزخندى زد و گفت: «جواب این سؤال، بسیار واضح و روشن است؛ به طورى كه اسطبل دار من هم مى‏تواند به آن جواب دهد‌» سپس اسطبل دار را احضار كرد و از او خواست كه جواب مسئله را بازگو نماید. او نیز به نحو احسن، جواب مسئله را گفت و رفت. سؤال دیگرى پرسیدند. این بار، سید جواب مسئله را به آشپز ارجاع داد و او نیز، به طور كافى و وافى، سؤال مطرح شده را پاسخ گفت. و همین طور، هر سؤالى كه طرح مى‏شد، سید به یكى از خدمه‏اش ارجاع مى‏داد.

وقتى مخالفان، این منظره را دیدند، با خود گفتند: «وقتى اسطبل دار و آشپز سید مرتضى اینقدر با سواد و ملاّ باشند، پس خود سید چگونه است؟»

و این قضیه، موجب اعزاز و احترام شیعه، در نزد مخالفان گردید.

على علیه‏السلام و حوضش

آقائى بالاى منبر گفت: «روز قیامت، على علیه‏السلام در كنار حوض كوثر مى‏ایستد و به شیعیان، آب مى‏دهد. البته كسانى مى‏توانند از آن آب بخورند كه نماز بخوانند، روزه بگیرند، خمس و زكات بدهند، زنا نكنند، شراب نخورند، دزدى نكنند، دروغ نگویند، تهمت نزنند، غیبت نكنند و..‌»

یكى از مستمعین بلند شد و گفت: «اگر واقعا اینطور باشد كه شما مى‏گویید، پس على علیه‏السلام مى‏ماند و حوضش‌»

از سگ كمتر

مرد مسلمانى، وارد شهر یهودى نشین شد. مردى یهودى او را دید و گفت: «این روزها چقدر مسلمان بدینجا مى‏آید! هم اكنون در این شهر، مسلمان از سگ بیشتر است».

مرد مسلمان با خونسردى گفت: «ولى در شهر ما، یهودى از سگ كمتر است».

 

پاورقــــــــــــــــــــی

 

1. مردان علم در میدان عمل، ج1، ص492.

2. ریاض الحكایات، ص124.

3. زهر الربیع، ص332.

4. ریاض الحكایات، ص124.

نظرات
نظرات مرتبط با این پست
نام :
ایمیل :
وب سايت :
کد تاييد :        
متن دیدگاه :

تمامی حقوق برای نویسنده محفوظ میباشد